TGTGInsighttelegram intelligenceLIVE / telegram public index
← تنویر
تنویر avatar

TGINSIGHT POST

Post #2107

@Tannver

تنویر

بازدیدها285تعداد بازدیدهای پست
منتشرشده۳ اردیبهشت۱۴۰۰/۰۲/۰۳, ۱۱:۰۹
محتوا

محتوای پست

‍‍ جناب وکیل دکتر تهمورث بشیریه با خاطره ای از جناب استاد بهمن کشاورز می نویسد: برای سالروز کوچ ابدی استادم زنده یاد بهمن کشاورز تهمورث بشیریه، کارآموز استاد چند روزی است حالم دگرگون است؛ با خود می اندیشم که ناهمواری های این روزها از بیش از دو ماه پیش شروع شده اما من، هرگز مثل این چند روز، بی قرار نبوده ام. آینه را می نگرم، خبر از ناآرامی عمیقی می دهد چشمانم؛ آرامبخش ها آرامم نمی کند، بیشترشان می کنم؛ گیج می شوم اما گیجی ناآرام! تقویم جلوی میز آشپزخانه را بر می دارم تا ببینم چه خبر است و ناگهان، گویی ساعت کوک شده بدنم زنگ می زند؛ من کوکش نکرده بودم اما زنگ می زند و این روزها مدام زنگ می زند.... این روزها، روزهای اردیبهشت است؛ اردیبهشتی که از سال پیش دیگر برای من "اردیجهنم" است!! ... بعداز ظهر عازم کیش بودم. به رضا (یزدی) زنگ زدم که بیا قدمی بزنیم و نهار را با هم بخوریم و قرار شد که بیاید. تا آمدن او تلفنم زنگ خورد. دوستی بود که مطلبی گفت که "شنیده ام "استاد" رفته است"! گفتم لابد با مرحوم مصباح اشتباه گرفته ای چون من همین دیروز عصر با ایشان در مورد مطلبی به تفصیل صحبت کردم و سرحال بودند و مثل همیشه شوخ. قبول کرد که اشتباه کرده و من هم سعی کردم حتی به آن نیندیشم. اما دلشوره امان نداد، تماس گرفتم، زنگ و زنگ و زنگ بی جواب... حتما چند دقیقه دیگر خودش زنگ می زند چون از اینهایی نبود که تماسی یا پیامی را از غریبه و آشنا، کوچک و بزرگ، ببیند و زنگ نزند... رضا رسید و موضوع را گفتم؛ همدیگر را حسابی متقاعد کردیم که غیر ممکن است! اما نمی دانم با آن همه اعتقاد به اشتباه بودن خبر، چرا جرات نمی کردیم به خانه شان زنگ بزنیم یا از کریم و بهارک چیزی بپرسیم... تلفنم همچون همیشه مدام زنگ می خورد و هر بار با اضطراب و اشتیاق نگاه می کردم که او "کال بک" کرده باشد اما هیچ کدام او نبود. با رضا شروع به پیاده روی کردیم. به ظاهر آرام بودیم و هر دو پوشیده از هم دلنگران... ناگهان تماس از خانم تجعفری مدیر داخلی اتحادیه... نمی دانم چرا هراسناک تلفن را جواب دادم. بعد از سلام گفت: از خبر مطلع شدی؟ بی مقدمه و وحشتزده گفتم خبر مربوط به استاد؟ و بغض آلوده گفت بله! دیگر یادم نیست که پرسیدم چه خبری یا نه! فقط یادم می آید همه جا سیاه شد و اردیبهشت داغی بر دلم گذاشت که با صد فروردین هم از دلم نمی رود! نمی دانم تلفن را قطع کرده بودم یا نه و چگونه به رضا گفتم یا خودش فهمید... و حالا ما بودیم که همچون دو آتش گرفته، مانده بودیم که به کدام سمت بدویم و هر سو که می رفتیم آتش شعله ورتر می شد... ... یکسال گذشت و ما هنوز می سوزیم و تنها گاهی خاکستری بر آتشمان می نشید تا آتش درونمان، برای سرکشی های بیشتر، اندکی بیارامد... و این روزها دریغناک با خود زمزمه می کنم که کاش خجالت را کنار می گذاشتم و او را هر بار که می دیدم عمیقتر در آغوش می کشیدم... و مدام این دو بیت از غزلم در ذهنم بالا و پایین می شود که: "قسمت نبود تا که در آغوش گیرمت باید هزار سال فراموش گیرمت آغوش تو ز لحظه رفتن خبر نکرد تا چشم بر تو دوزم و تا گوش گیرمت..." تهمورث بشیریه، کارآموز استاد دوم اردیبهشت ۱۳۹۹ @Tannver