TGTGInsighttelegram intelligenceLIVE / telegram public index
مواد
پوسٹ کا مواد
پادشاهی بود که همیشه میگفت: «مردم باید از من بترسن تا کشور بمونه.» هر روز فرمانی سختتر، هر شب مالیاتی بیشتر، صدای کسی درنمیاومد همه ساکت، همه خم… یه روز، پیرمردی اومد دربار و گفت: «میخوام یه جمله بگم که یا تاجتو نجات میده، یا از سرت برمیداره.» پادشاه خندید: «بگو. اگه چرند بود، سرتو میبرم.» پیرمرد جلو رفت، تو گوشش یه جمله گفت پادشاه خشکش زد، ساکت شد و بلند شد، رفت تو تالار آیینه، تاج رو برداشت، وارونه گذاشت زمین، و از دربار رفت بیهیچ حرفی. مردم جمع شدن خواستن بدونن پیرمرد چی گفته پیرمرد فقط لبخند زد و گفت: «گفتم: اگه قرار باشه بعد از تو، هیچکس از این روزا با احترام یاد نکنه، پس تو پادشاه نیستی؛ فقط ترسی که میگذره.» پروکسی | پروکسی | پروکسی | همراه | همراه