پوسٹ کا مواد
یک تاجری خیلی ثروتمند بود، کلی شتر و نوکر داشت. شبی سعدی مهمانش شد. اما دید که تاجر اصلاً آرامش ندارد؛ مدام حرف میزد که این مال رو میفرستم ترکستان، آن یکی رو هندوستان، این زمین رو خریدهام، میخوام برم اسکندریه چون هوای خوبی داره… آخرش هم گفت: یک سفر دیگه کنم (گوگرد ببرم چین، کاسهی چینی بیارم روم، دیبا ببرم هند، فولاد بیارم حلب، شیشه ببرم یمن و…) بعد از آن همه کارها، دیگر تجارت را کنار میگذارم و راحت زندگی میکنم! سعدی با شنیدن این همه خیال و برنامهی بیپایان، شعری گفت: «آدم دنیاپرست هیچوقت سیر نمیشود؛ یا باید قناعت کند، یا وقتی بمیرد خاک گور دهانِ حرص او را میبندد.» چشمِ تنگِ دنیادوست را یا قناعت پُر کند یا خاکِ گور» همراه | همراه | همراه | همراه همراه | همراه | همراه | ایفون همراه | همراه | همراه | ایفون پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی | پروکسی 💠 در صورت رضایت از کانال برای دوستان خودتان هم ارسال کنید🙏🌹 @Proxy_Daemi