TGTGInsighttelegram intelligenceLIVE / telegram public index
← تعمّق - فلسفه و هنر
تعمّق - فلسفه و هنر avatar

TGINSIGHT POST

Post #2052

@taamoq

تعمّق - فلسفه و هنر

بازدیدها2,200تعداد بازدیدهای پست
منتشرشده۲۷ بهمن۱۴۰۲/۱۱/۲۷, ۱۴:۰۱
محتوا

محتوای پست

راهنمای مردن با گیاهان دارویی :معرفی و نگاه کوتاه (هشدار لو رفتن بخش‌هایی از داستان) نویسنده کتاب را نمی‌شناختم، «عطیه عطارزاده»؛ ولی عنوان کتاب برام جذاب بود. برای منی که هر سال فصل بهار موقع کوه‌نوردی، گیاهان دارویی‌ای مثل گل‌گاو‌زبان، چای کوهی،آویشن و... را می‌چینم و با وسواس خاصی آن‌ها را خشک می‌کنم، عنوان کتاب وسوسه‌ای شد برای خوانش آن. با کنجکاوی واردِ فضای رمان «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» شدم، جایی که دختری نابینا به همراه مادرش به دور از هر گونه روابط اجتماعی مشغول تهیه گیاهان دارویی هستند. راوی کتاب خود دختر است، دختری که در ۵ سالگی به علت فرو رفتن گیاه «عاقرقرحا» به چشمش نابینا شده است. خب باید بگم عاقرقرحا گیاهی به شکل بابونه است که جوشانده ریشه‌ی آن در طب سنتی برای بسیاری از بیماری‌های توصیه می‌شود. دختر داستان با مادرش از شهر خود به تهران مهاجرت کرده، و تنها کسی که به غربت آن‌ها راه دارد مردی است به نام «سیّد» که گیاهان دارویی را از آن‌ها می‌خرد. پدر دختر که از مبارزان چپ سال‌های دور بوده است، بعد از نابینا شدن دختر و مهاجرت آن‌ها به تهران، مادر و دختر را رها کرده و به آلمان کوچ کرده است. مادر که ابداً طب نوین و عصر جدید تکنولوژی را قبول ندارد، با علم به اینکه با عمل جراحی بینایی چشمان دخترش دوباره برمی‌گردد، اجازه این کار را نمی‌دهد و همین امر باعث می‌شود که پدر آن‌ها را رها کند. شاید نویسنده باید برای مهاجرت پدر دلیل بهتری می‌آورد! مثلا فشار و اعمال خشونت حاکمیت به مبارزان چپ و… . همیشه شنیده‌ایم کسانی که بینایی خود را از دست می‌دهند، دیگر استعدادها و احساساتشان برتری دوچندان‌ پیدا می‌کنند. حال این دختر نابینا، هم حس لامسه‌ای قوی دارد و هم ادراکی به مراتب بالاتر. به نحوی که به راحتی تمامی اشیاء و گیاهان را با تمرکز و لمس تشخیص می‌دهد. در حین خواندن رمان راهنمای مردن با گیاهان دارویی ما مدام در مرز تخیل و واقعیت سرگردان می‌شویم. لحظه‌هایی می‌شد که به تقلید از دختر چشم‌هایم را می‌بستم و سعی می‌کردم از طریق حس‌های دیگرم اطرافم را ببینم. اعتراف می‌کنم اصلاً کار ساده‌ای نبود. نقطه‌ی عطف داستان جایی است که مادر به همراه دخترش برای مراسم خاکسپاری پدرش به کاشان می‌روند، دختر در آن‌جا برای اولین بار آغوش و عطر مردی را تجربه می‌کند که تا مدت‌ها پس از بازگشتشان او را تحت تأثیر قرار می‌دهد. و نهایتاً، تخیل و واقعیت کاملاً در هم گره می‌خورد و دختر با کمک بوعلی سینا و سردار که هر دو زاییده تخیل اوست، پس از مرگ مادر او را سلاخی و مومیایی می‌کنند تا هنگام رسیدن پدر جسم سالم بماند. در قسمتی از رمان دختر داستان در ذهنش با خودش گفتگو می‌کند و می‌گوید: «هر وقت گرفتار افکار دردناکى مى‌شوم که مثلاً چرا بورخس نیستم و تا کى باید عمرم را صرف جدا کردن برگ رازقى از ساقه و کوبیدن گل در هاون کنم، یاد این حرف مادر مى‌افتم که اگر یاد بگیرم معناى همین کارهاى کوچک را بفهمم، زندگى حقیقى یا همان چیزى که روحِ سارى در جهان مى‌نامندش، درونم به راه مى‌افتد. دیگر مهم نیست بورخس باشم یا نباشم. حتی اگر ساعت‌ها بى حرکت گوشه‌اى بنشینم، در بودنم را شریکم که بورخس هم بخشى از آن است و آن وقت، من بورخسم.» ﹏﹏✎ #زری_محمدی #معرفی_کتاب، #ادبیات Taamoq | تَعَمُّق