کاش انقدر آب داشتم که جهنم را خاموش
و آنقدر آتش داشتم که بهشت را میسوزاندم تا
مردم خدا را به خاطر خودش بپرستند.
#زرتشت
پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی | پروکسی
💠 در صورت رضایت از کانال برای دوستان خودتان هم ارسال کنید🙏🌹
@Proxy_Daemi
نیچه و ایرانیان
نیچه توجّهِ خاصّى به تاریخِ ایرانِ دورهیِ اسلامی نشان نمیدهد، اگرچه گاهى نامى از مسلمانان میبرد و دستِ کم یک بار از حشّاشون با ستایش یاد میکند. در یادداشتهایِ او یکبار نامى از سعدی دیده میشود با نقلِ نکتهپردازیاى از او؛ امّا نامِ حافظ را چندین بار میبرد و در بارهیِ شعر و ذهنیتِ او سخن میگوید.
در مجموعهیِ نوشتههایِ نیچه دو بار از ایران (Persien) نام برده میشود و چندین بار از ایرانی (persisch) و یکبار هم از پیشایرانی (vorpersisch)، که اشارههایى هستند به روابطِ دولتشهرهایِ یونانی با امپراتوریِ ایران و گاه تحلیلى از آن. توجّهِ او، پیش از هر چیز، به پیآمدهایِ جنگهایِ ایران و یونان و اثرِ ژرفِ آن بر دنیایِ یونانی ست، که به ’جنگِ پلوپونزی‘ میانِ دولتشهرهایِ آتن و اسپارت، با شرکتِ دیگر دولتشهرها، میانجامد. این جنگ تمامیِ یونان را به مدّتِ پنجاه سال درگیر میکند و ویرانیِ بسیار به بار میآورد. افزون بر اینها، بیست و هشت بار از ایرانیان (die Perser) نام میبرد و در برخى از پارهنوشتههایِ (Fragmente) او میتوان نگرهیِ او را نسبت به ایرانیانِ باستان و فرهنگِشان بهروشنی یافت. وی، بهویژه، ستایشگرِ چیرگی ایرانیان در تیراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نیز حالتِ سروری و قدرتخواهیشان است؛ و نیز پافشاریشان بر فضیلتِ راستگویی. اینها کردارها و ارزشهایى ست که وی شایستهیِ زندگانیِ والامنشانهیِ انسانی میداند. امّا، بالاترین درجهیِ توجّهِ خود به ایرانیان و بزرگداشتِ آنان را آن جا نشان میدهد که از زمانباوریِ ایرانیان سخن میگوید؛ باورى که به دیدگاهِ او نسبت به زمان و ’بازگشتِ جاودانه‘یِ آن همانند است. این دیدگاه در برابرِ آن دیدِ متافیزیکیِ یونانی قرار میگیرد که با افلاطون هستیِ زَبَرزمانیِ ’حقیقی‘ را در برابرِ هستیِ ’مجازیِ‘ گذرا یا زمانمند قرار میدهد: ’من میباید به یک ایرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ایرانیان نخستین کسانى بودند که به تاریخ در تمامیتِ آن اندیشیدند.‘ در دنبالِ آن نیچه در این پارهنوشته به هزارهها در باورهایِ دینیِ ایرانیِ باستان اشاره دارد و میافزاید، ’[ایرانیان تاریخ را] همچون زنجیرهاى از فرایندها [اندیشیدند]، هر حلقه به دستِ پیامبرى. هر پیامبر هزاره (hazar)یِ خود را دارد؛ پادشاهیِ هزارسالهیِ خود را.‘ در چنین گفت زرتشت از ’هزارهیِ بزرگِ (grosser Hazar) پادشاهیِ زرتشت‘ سخن میگوید، ’پادشاهیِ بزرگِ دوردستِ انسان، پادشاهیِ هزارسالهیِ زرتشت.‘ …
برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا Instant View را در پایین پست لمس کنید.
﹏﹏✎ #داریوش_آشوری
#فردریش_نیچه، #زرتشت، #حافظ، #ادبیات
Taamoq | تَعَمُّق
نوروز چیست؟
گذر از خطای بزرگ نیچه، در فهم ماهیت زرتشت
نوروز، «باقیماندهی» فرهنگی "درونماندگار" است که زرتشت، در مقام موسس "فراروندگی"، علیه آن فرهنگ شورش میکند، اما بر این "مولفهی نوروز" – از آنجا که خصیصهای "پُلوار" دارد - نمیتواند غلبه کند و آن را در حاق فرهنگی که میسازد، نگاه میدارد. به همین دلیل، اساس فرهنگی که زرتشت میسازد دارای یک «تضاد درونی» میشود که همین تضاد تاریخ را به حرکت در میآورد. فرهنگ زرتشتی با قوام مسئله «این-آن» هم خاستگاه «مسئله آرخه» و متافیزیک غرب است و هم خاستگاهِ مقوم مفهوم «احد» و الهیاتِ برابر-اروپایی. نوروز، هستهی فرهنگی جمشیدی است که در زندگی ایرانیان، خاصه در حاق زندگی «مادها» جریان داشت و زرتشت بدواً با تکیه بر نیروی نظامی و قدرت سیاسی پارسها علیه این فرهنگ قیام میکند. البته در میترائیسم، ایرانیان ماد نیز کمی قبلتر، از خلال گسترشِ آئین «نذری/قربانی» تا سطح حاکمیت، آغازههای آپولونی شروع شده بود. فرهنگِ جمشیدی، درونماندگار و دینوزیوسی است. به بیانی "منسوبِ" به آزوناس، استاد زرتشت در پاسخ به فیثاغورث: «من در طبیعت جز طبیعت نمیبینم و نمیپرستم» [و خدای نادیدنی آن مصلح اُرُمی را باور نمیکنم]. این نوعی ناتورالیسم خام نیست که سنخی از آن را در فرهنگ مکانیستیِ گالیلهای-نیوتونی مدرن میبینیم، بلکه آن چیزی است که سنخی از آن را نزد اسپینوزا میبینیم.
نیچه، متفکر بسیار تیزبینی است که متوجه این لحظهی خاص در زرتشت میشود و این دقیقهی «دینوزیوسی» را حتی بیش از هراکلیتوس در زرتشت ملاحظه میکند و به همین سبب از وی قهرمان متون خودش را میسازد. اما خطای نیچه دقیقاً همینجاست. این فقط «یک لایهی ناخواسته» در کار زرتشت بود. زرتشت در اصل نه متضاد مسیح بلکه خاستگاهِ فکری او بود. زرتشتیت نیای مسیحیت است و اولین دین از «ادیان سیستماتیک» یا به عبارتی دین-سیاست است که در دوران هخامنشی همان «مزدیسنایی» و احیاناً از اواسط اشکانی و خاصه با آغاز ساسانی «زرتشتیت» نام گرفت. و در واقع همانطور که کانت متوجه شد «زرتشت، رئیس دین نیز بود». تمامی عناصر کلیدی آپولونی را در واقع زرتشت تأسیس کرد و جنبهی ایجابی کار زرتشت همین جنبهی آپولونی است. که البته نیچه غافل از این نمادهای این وجوه نیست، اما منطقاش را کامل شکار نمیکند. و صدالبته این سویهی آپولونی در معنای باستانیاش هنوز چیزی منفی نیست، زیرا همین روح آپولونی است که قدرت واقعی ساختن تمدن و شهر و قانون و سیاست را داشت. اسمی که نیچه باید دنبال آن میبود در واقع «جمشید» است نه زرتشت، کسی که نبی نشد. کسی که زرتشت به دلیل اینکه «خوردن قطعات گوشت را به مردم یاد داد» نفریناش میکرد. با این حال، خود زرتشت در مقابل هستهی آموزهی جمشید، یعنی «نوروز» تسلیم شد و آن را پذیرفت. زیرا شهری که زرتشت در پی ساختن آن با «قوانین» بود را «نوروز» تنظیم میکرد. نوروز، دقیقاً لحظهای است که دینوزیوس «وارد بازار» میشود. بیجهت نیست که خیام باید نوروزنامه مینوشت.
نوروز یک رویداد شگرف است که میتواند پای اگوی فراروندهی زرتشتی را در جهانِ زندگی مستقر سازد. دقیقاً لحظهای که «درونماندگاری» میتواند از نوعی آنارشیسم رها شده و «نظمِ انتولوژیک» خاص خودش را مقرر کند.
نوروز، قابلیت تبدیل شدن به یک «عید» یا «جشن» جهانی را دارد، تمامی اعیاد موجود در جهان – بجز مواردی کلاسیک در هندوستان - مربوط به ادیان نظاممندند و درواقع آپولونی هستند. با این حال، همهی آنها، «شادمانیشان» را چونان «رسوبی» از نوروز به یادگار دارند.
نوروز، آخرین و قدرتمندترین جشن دینوزیوسی است و فهم/اجرای آن میتواند ما را امیدوار به سنتزِ نهایی آپولون-دینوزیوس کند.
﹏✎ #علینجات_غلامی
#نوروز، #زرتشت، #فردریش_نیچه، #فرهنگ، #تاریخ
Taamoq | تَعَمُّق